هیچ وقت نمیتونستم خودم باشم
بی شیله پیله
خود خود خودم
هربار اومدم خودم باشم یکی زیرپاییم کرد
هربار
یکی پیدا شد بگه :آی اینجوری که تو رفتار میکنی درست نیستا
منو نیگا کن ببین
ادم باید اینجوری باشه
مث من
مث من فک کنه
منم عین بره سرمو مینداختم پایین
پیش خودم میگفتم اره خوب حتما راست میگه
حتما بهتر از من میدونه
تا اینکه یه روز یه دوست عزیز( )این قصه رو برام تعریف کرد:
روزی روزگاری پیرمرددهن بینی با کودک و الاغش همسفر شد. در مسیرشان میبایست از ۵
ابادی میگذشتند.... پیرمرد سوار الاغ و کودک کنارشان پیاده , رفتند تا به ابادی اول رسیدندو د
ر حالی که از ابادی رد میشدند صدای مردم به گوششان میرسید که با هم پچ پچ میکردند که
چه پیرمرد خودخواهی کودک نحیف باید پیاده باشد و او سوار الاغ. پیرمرد دهن بین با شنیدن
حرف انها خود پیاده شد و کودک را سوار الاغ کرد..... به ابادی بعدی رسیدند و دوباره صدای
پچ پچ مردم شنیده میشد که چه زمانه ای شده پیرمرد فرتوت پیاده راه میپیماید و کودک روی
الاغ سوار است. پیرمرد از شنیدن این حرف باز هم ناراحت شد اینبار او و کودک هر دو سوار
الاغ شدند.... به ابادی سوم رسیدند و دوباره مردم اعتراض کردند که این چه حیوان ازاری
است که دو تا دو تا سوار الاغ بیچاره میشوند و پیرمرد طبق معمول ناراحت شد و کودک را
پیاده کرد و هر دو پیاده به راه افتادند تا به ابادی چهارم رسیدند. در انجا خنده و همهمه
ی مردم با دیدن انها بلند شد که اینها دیگر چه احمق هایی هستند که بی انکه هیچکدام سوار
الاغ باشند ان را به همراه خود میکشند.
پیرمرد نادون قصه ی ما باز هم از همه ی این ماجراها درس نگرفت و دست اخر برای راضی
کردن دیگران از خودش(چیزی که هرگز به وجود نمیاد) الاغ رو به دوش گرفت و به ابادی پنجم
رفت.....دیگه بقیه اش رو میشه حدس زد.   
قصه ی ما به سر رسید ولی پیرمرده فکر نکنم به خونش رسید
امیدوارم شما که اینو خوندید ازش درس بگیرید و هیچوقت خودتون رو برای خوش امد دیگران سانسور نکنید(نه که کارهای نادرست انجام بدید و حقوق دیگران رو نادیده بگیرید بگین من گفتم )
حرف اخر اینکه: خودت باش
|